مهموني

پسركم باز مامان سرش شلوغ بودو نتونست واست مطلب جديد بذاره
بعد از مدتها قرار شد ماماني و بابايي و خاله ها بيان خونمون .... آخه از بس همه مشغول كاراي
روز مره شون شدن كه انگاري فراموش كرديم دور هم جمع بشيم
واسه همين جمعه (8 آذر 92) همشون اومدن خونمون
هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
شما هم كلي تعجب كردي بودي كه چطور ماماني اينا اومدن خونه ي ما و ما خونشون نيستيم



نزديكاي ظهر بود كه مهمونامون اومدن(بابامهدي، ماماني،خاله فائضه ،فريبا و فرنوش) كلي بهمون خوش
گذشت تاااااااااااااااا شب
تازه چون من و بابا ديگه وقت نكرديم شما رو حمام كنيم مهمونامون كه اومدن منو بابا شما رو حمام
كرديم و ماماني هم بلافاصله لباساتو تنت كرد آخه يه كوچولو سرما خوردي
عصر هم عمو مجتبي و زن عمو و ترگل اومدن شما هم كلي با ترگل و فرنوش بازي كردي
مامان هم كه همش دوربين دستشه اينبار به كلي فراموش كرد كه عكس بگيره
ولي......... خاله فريبا يادش نرفته بوود و سه چهارتا عكس گرفته بود كه من ازش گرفتم واسه پيج شما
مرسي خاله فريباااااااااااااااا

اينم عكس شما كه همش رو ميز بودي و ما نميتونستيم چيزي رو ميز بذاريم و اينم عكس ميز ناهار ما
آفرين مامان و بابا 


مهموني
